الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

86

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

( 1 ) و بعد از آن مولاى ابن زياد كه با آن مال آمده بود پس از مرگ شريك با مسلم بن عوسجه رفت و آمد مىكرد تا او را نزد مسلم بن عقيل برد و مسلم از او بيعت بستاند و ( ارشاد ) . ابو ثمامهء ( به ثاء سه نقطه و با دو نقطه غلط است ) صائدى را بفرمود تا مال از او بگرفت و او مالها را مىگرفت و هر چه يكديگر را اعانت مىكردند به دست او بود و سلاح مىخريد و مردى بصير و از فارسان عرب و روشناسان شيعه بود ( كامل ) و آن مرد مولاى ابن زياد نزد آنها مىآمد از رازهاى آنها آگاه مىشد و براى ابن زياد خبر مىبرد و هانى از ابن زياد بريده بود و به بهانهء مرض در خانه نشسته پس عبيد الله محمّد اشعث و اسماء خارجه را بخواند - و گويند عمرو بن حجّاج زبيدى را هم و رويحه دختر اين عمر و زن هانى و مادر يحيى بن هانى بود - و از حال هانى بپرسيد عمرو گفت : بيمار است . عبيد الله گفت : شنيده‌ام بهتر شده است و بر در خانه‌اش مىنشيند پس او را ملاقات كنيد و بگوييد آنچه به روى لازم است ترك نكند پس نزد او آمدند و گفتند : امير از تو مىپرسيد و مىگفت : اگر دانستمى كه او بيمار است عيادتش مىكردم و چنان به وى خبر داده‌اند كه بر در خانه مىنشينى و مىگفت : دير شد كه نزد ما نيامد و دورى و جفا را سلطان تحمّل نكند تو را سوگند مىدهيم كه با ما بيايى پس هانى جامهء خود را بخواست و بپوشيد و استر خويش را سوار شد چون نزديك قصر رسيد در دلش افتاد كه شرّى در پيش است به حسّان بن اسماء خارجه گفت : برادرزاده ! من از اين مرد ترسانم تو چه بينى ؟ گفت : من بر تو هيچ ترس ندارم اين گونه انديشه‌ها به خود راه مده و اسماء هيچ از ما جرى آگاه نبود اما محمّد اشعث مىدانست ؛ پس اين جماعت بر ابن زياد داخل شدند و هانى با ايشان ، چون ابن زياد وى را بديد گفت : ( ارشاد ) اتتك بخائن رجلاه يعنى خيانتكار به پاى خود آمد چون نزديك ابن زياد شد شريح نزد او نشسته بود روى به جانب او كرد و گفت : أريد حباءه و يريد قتلى * عذيرك من خليلك من مراد اين شعر از عمرو بن معديكرب است يعنى : مىخواهم او را عطايى بخشم و او مىخواهد مرا بكشد بگو بهانهء تو چيست نزد دوست مرادى تو ؟ ( كامل ) ( 2 ) ابن زياد وى را گرامى مىداشت هانى گفت : مگر چه شده است ؟ ابن زياد گفت : اين چه شورى است كه در خانه برپا كرده‌اى براى امير المؤمنين يعنى يزيد و مسلمين ؟ مسلم را آورده‌اى و در خانهء خود جاى داده‌اى براى او مرد و سلاح جمع مىكنى و گمان كردى كه اينها بر من پوشيده است ؟ هانى گفت : چنين كارى نكردم . ابن زياد گفت : چرا ؟ و نزاع ميان آنها طول كشيد پس ابن زياد آن مولاى خود را كه جاسوس بود بخواند و او بيامد و پيش روى هانى بايستاد ابن زياد پرسيد : اين را مىشناسى ؟ گفت : بلى و دانست كه وى